تبليغاتX
JavaScript Codes
JavaScript Codes JavaScript Codes تا شقایق هست زندگی باید کرد

توی که نامش بهار من یادش اندیشه من

دیدارش آرمان من

عشقش در قلب من

برای تو مینویسم

که بودنت بهار من  

و نبودنت خزان سرد من است

از کوه پرسیدم :عشق چیست ؟ گفت از من استوار تر

از دریا پرسیدم: عشق چیست ؟گفت از من وسیع تر

              از خورشید پر سیدم : عشق چیست؟ گفت از من پر فرو غ تر 

                  از آئینه  پرسیدم: عشق چیست ؟ گفت ازمن صافتر

از خون پرسیدم: عشق چیست؟ گفت همچون خون در قلب من جاری است

از خود عشق پرسیدم : عشق چیست؟ گفت تو

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 12:23 توسط مریم |

وقتی که نگاهم به نگاهت خیره میشه

دوست دارم زمان به ایسته واسه همیشه

چشمامون ببندیم بریم تا ته رویا

اونجایی که هیچوقت گلی پژمرده نمیشه

هر چی غم داری از دل نازکت بگیرم

اگه اشک از چشات جاری بشه برات بمیرم

سر رو شونه هام بزاری و برات بخونم

یاد تو و اسم تو باشه ورد زبونم   مهربونم

ارزوم بی تو مهاله لحظه هام بی تو سواله

بی تو مقصد خیلی دوره راه عشقم بی عبوره  

من نمی خوام تو خیالم بگم بهت عاشت هستم

دوست دا رم که راستی راستی حس کنم تو رو تو دستم

بی تو مقصد خیلی دوره راه عشقم بی عبوره

من نمی خوام تو خیالم بگم بهت عاشت هستم  

دوست دا رم که راستی راستی حس کنم تو رو تو دستم

ارزوم بی تو مهاله لحظه هام بی تو سواله

بی تو مقصد خیلی دوره راه عشقم بی عبوره

من نمی خوام تو خیالم بگم بهت عاشت هستم  

دوست دا رم که راستی راستی حس کنم تو رو تو دستم

نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 19:48 توسط مریم |

وقتی که نگاهم به نگاهت خیره میشه

دوست دارم زمان به ایسته واسه همیشه

چشمامون ببندیم بریم تا ته رویا

اونجایی که هیچوقت گلی پژمرده نمیشه

هر چی غم داری از دل نازکت بگیرم

اگه اشک از چشات جاری بشه برات بمیرم

سر رو شونه هام بزاری و برات بخونم

یاد تو و اسم تو باشه ورد زبونم   مهربونم

ارزوم بی تو مهاله لحظه هام بی تو سواله

بی تو مقصد خیلی دوره راه عشقم بی عبوره  

من نمی خوام تو خیالم بگم بهت عاشت هستم

دوست دا رم که راستی راستی حس کنم تو رو تو دستم

بی تو مقصد خیلی دوره راه عشقم بی عبوره

من نمی خوام تو خیالم بگم بهت عاشت هستم  

دوست دا رم که راستی راستی حس کنم تو رو تو دستم

ارزوم بی تو مهاله لحظه هام بی تو سواله

بی تو مقصد خیلی دوره راه عشقم بی عبوره

من نمی خوام تو خیالم بگم بهت عاشت هستم  

دوست دا رم که راستی راستی حس کنم تو رو تو دستم

نوشته شده در شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 16:59 توسط مریم |

روز پـائـيـزي مـيـلاد تـو در يـادم هـسـت           روز خـاكسـتــري سـرد سـفــر يادت نيست

  

نـاله نـاخـوش از شـاخـه جـدامـانـدن مـــن          در شـب آخــر پــرواز خـطــر يادت نيست

  تلخي فاصـله ها نيـز بـه يـادت مـانـدسـت          نيزه بر باد نشست است و سپر يادت نيست

  

يادت هست يادت نيست                              يادت هست يادت نيست

 

عطش خشـك تـو در ديـگ بيابـان ماسـيـد          كوزه اي دادمت اي تشنه مگـر يـادت نيست

  تو كه خودسوزي هر شب پره را ميفهمي           باورم نيست كه مرگ بال و پر يادت نيست

 يادت هست يادت نيست                              يادت هست يادت نيست

  

خواب روزانه اگـر درخـور تعبيـر نـبـود           پس چرا گشت شبانه در بـه در يادت نيست

 

من به خط و خبري از تو قناعـت كـردم            قاصدك كاش نگـويـي كـه خـبـر يادت نيست

  يادت هست يادت نيست                              يادت هست يادت نيست

نوشته شده در شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 16:54 توسط مریم |

دفتر عشـــق كه بسته شـد
ديـدم منــم تــموم شــــــــــــــــــدم
خونـم حـلال ولـي بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدون
به پايه تو حــروم شــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
اونيكه عاشـق شده بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــود
بد جوري تو كارتو مونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
براي فاتحه بهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
حالا بايد فاتحه خونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
تــــموم وســـعت دلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو
بـه نـام تـو سنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد زدم
غــرور لعنتي ميگفــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
بازي عشـــــقو بلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
از تــــو گــــله نميكنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
از دســـت قــــلبم شاكيــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
چــرا گذشتـــم از خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــودم
چــــــــراغ ره تـاريكــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــيم
دوسـت ندارم چشماي مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن
فردا بـه آفتاب وا بشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه
چه خوب ميشه تصميم تــــــــــــــــــــــــــــــــو
آخـر مـاجرا بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشه
دسـت و دلت نلــــــــــــــــــــــــرزه
بزن تير خــــــــــــــــــلاص رو
ازاون كه عاشقــــت بود
بشنواين التماسرو
ــــــــــــــــــــــ
ـــــــــــــــ
نوشته شده در شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 16:52 توسط مریم |

توی که نامش بهار من یادش اندیشه من

دیدارش آرمان من

عشقش در قلب من

برای تو مینویسم

که بودنت بهار من  

و نبودنت خزان سرد من است

از کوه پرسیدم :عشق چیست ؟ گفت از من استوار تر

از دریا پرسیدم: عشق چیست ؟گفت از من وسیع تر

              از خورشید پر سیدم : عشق چیست؟ گفت از من پر فرو غ تر 

                  از آئینه  پرسیدم: عشق چیست ؟ گفت ازمن صافتر

از خون پرسیدم: عشق چیست؟ گفت همچون خون در قلب من جاری است

از خود عشق پرسیدم : عشق چیست؟ گفت تو

نوشته شده در شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 16:48 توسط مریم |

 دلم را شکست ....

 

سهراب چرا دروغ گفتی ؟ 

سهراب : گفتي چشمها رابايد شست ! شستم/

 

 

ولي.....

 

گفتي جور ديگر بايد ديد! ديدم/

 

 ولي.....

 

 گفتي زبر باران بايد رفت ،رفتم /

 

ولي...

 

 او نه چشم هاي خيس و شسته ام را ،نه

 

 نگاهـــــم را،

 

هيچــکدام را نديد

 

 فقط در زير باران با طعنه اي خنديد و

 

گــفــت :

 

ديوانه ي باران نديده.

 

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 13:50 توسط مریم |

زني زيبا مي رفت ، مردي او را ديد و دنبال او روان شد . زن پرسيد که چرا دنبال من مي آيي ؟ مرد گفت : برتو عاشق شده ام . زن گفت : برمن چه عاشق شده اي ، خواهر من از من خوبتر است و از پشت سر من مي آيد ، برو ؛ و بر او عاشق شُو . مرد از آنجا برگشت و زني بدصورت ديد ، بسيار ناخوش گرديد و باز نزد زن رفت و گفت : چرا دروغ گفتي ؟ زن گفت : تو راست نگفتي . اگر عاشق من بودي ، پيش ديگري چرا مي رفتي ؟
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 13:47 توسط مریم |

یک زوج در اوایل 60 سالگی ، در یک رستوران کوچک رومانتیک سی و پنجمین سالگرد ازدواجشان را جشن گرفته بودن.
ناگهان یک پری کوچک سر میزشان ظاهر شد و گفت: چون شما زوجی اینچنین مثال زدنی هستید و درتمام این مدت به هم وفادار موندید ، هر کدامتان میتوانید یک آرزو بکنین.
خانم گفت: اووووووووووووووووه، من میخواهم به همراه همسر عزیزم ، دور دنیا را سفر کنم.
پری چوب جادوئیش را تکان داد و دوتا بلیط برای خطوط مسافربری جدید و شیک در دستش ظاهر شد.
حالا نوبت آقا بود، چند لحظه فکر کرد و گفت:خب ، این خیلی رومانتیکه و فقط یکبار در زندگی اتفاق میافته ، خیلی متاسفم عزیزم ولی من آرزوی من اینه که همسری 30 سال جوانتر از خود داشته باشم.
خانم و پری سخت ناامید شده بودن ولی آرزو، آرزو دیگه!!!!
پری چوب جادوئیش را چرخاند و .....آقا 92 ساله شد!
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 13:46 توسط مریم |

یک زوج در اوایل 60 سالگی ، در یک رستوران کوچک رومانتیک سی و پنجمین سالگرد ازدواجشان را جشن گرفته بودن.
ناگهان یک پری کوچک سر میزشان ظاهر شد و گفت: چون شما زوجی اینچنین مثال زدنی هستید و درتمام این مدت به هم وفادار موندید ، هر کدامتان میتوانید یک آرزو بکنین.
خانم گفت: اووووووووووووووووه، من میخواهم به همراه همسر عزیزم ، دور دنیا را سفر کنم.
پری چوب جادوئیش را تکان داد و دوتا بلیط برای خطوط مسافربری جدید و شیک در دستش ظاهر شد.
حالا نوبت آقا بود، چند لحظه فکر کرد و گفت:خب ، این خیلی رومانتیکه و فقط یکبار در زندگی اتفاق میافته ، خیلی متاسفم عزیزم ولی من آرزوی من اینه که همسری 30 سال جوانتر از خود داشته باشم.
خانم و پری سخت ناامید شده بودن ولی آرزو، آرزو دیگه!!!!
پری چوب جادوئیش را چرخاند و .....آقا 92 ساله شد!
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 13:45 توسط مریم |